|
وووااای که چقد دلم واسه اینجا تنگ شده
یه چیزایی یا یه کسایی هستن که ادم هر چی دست و پا بزنه واسه فراموش کردنشون یا گذشتن ازشون هیچ فایده ای نداره به قول یه نفر مثل اینه که بخوای یه توپ پلاستیکیو تو اب خفه کنه هرکاری کنی موفق نمیشی و فقط خودتو اشفته تر کردی به هر حال خیلی دلم واسه اینجا تنگ شده بود دلم می خواد باز بیام اما.... مطمین نیستم هیچ چی مثل قبل نیست.نمی گم کاش بود یا کاش نبود فقط میگم نیست.... چه زود همه روزا خاطره می شن........ خوب و بد.تلخ و شیرین......... نمی دونم طلوع فردا رو ببینم یا غروب دیروزو..... فقط می دونم هستم........ پس بهتره زندگی کنم...هر چند زندگی کردنو فراموش کردم + تاريخ چهارشنبه 6 آبان1388 | ساعت23:42 | نويسنده مریم
درون کوچه ی قلبم چه غمگینانه میپیچد صدای تو که میگفتی به جز تو دل نمیبندم فریب وعده هایت را ندانستم ولی اکنون به یاد وعده های تو میان گریه میخندم برو دیگر که دل از غم رها کردم خداحافظ خداحافظ که دیگر برنمیگردم که دیگر بر نمیگردم تو بودی اسمان من، غمت همسایه ی قلبم ولی خورشید چشم تو به بام دیگری سر زد قسم بر سوز پنهانم تورا دیگر نمیخواهم که از باغ دو چشم تو پرستوی دلم پر زد برو دیگر که دل از غم رها کردم خداحافظ خداحافظ که دیگر برنمیگردم که دیگر بر نمیگردم در ان غمگین غروب سرد تو از قلبم سفر کردی نگاهم در افقها مرد و من افسوس میخوردم شیار گونه هایم را گل اشکم نوازش کرد و من از تو جدا ماندم ولی ایکاش می مردم برو دیگر که دل از غم رها کردم خداحافظ خداحافظ که دیگر برنمیگردم که دیگر بر نمیگردم
+ تاريخ جمعه 3 مهر1388 | ساعت23:52 | نويسنده مریم
+ تاريخ دوشنبه 5 مرداد1388 | ساعت2:1 | نويسنده مریم
گفتم: تو شيرين مني... گفتا: تو فرهادي مگر؟... گفتم: خرابت مي شوم... گفتا: تو آبادي مگر؟... گفتم: ندادي دل به من... گفتا:تو جان دادي مگر؟... گفتم: ز كويت مي روم... گفتا: تو آزادي مگر؟... گفتم: فراموشم نكن... گفتا: تو در يادي مگر؟ + تاريخ دوشنبه 5 مرداد1388 | ساعت1:34 | نويسنده مریم
من خود به خوبی میدانم روزی خواهم رفت ........ روزی از این دنیا پر خواهم کشید ........ روزی مردمان شهر از من دست خواهند کشید ........ من خود به چشم خود میبینم ........... روز جدایی را ....... و غم وصال را در چشمان مادر من خود به چشم خود تر بودن گونه ی دوست را می بینم...
روزی خواهد رسید که آسمان برای همیشه آبی خواهد شد ........ روزی خواهد رسید که تمام اسمانی ها به یگانه مامن خود خواهند رسید ..... و من آن روز را می بینم ..... + تاريخ دوشنبه 4 شهریور1387 | ساعت2:43 | نويسنده مریم
نه! نه! نه !اين هزارمين مرتبه گفتم نه! ديگر توان نمانده: توانا يی در بند بند وجود من از بين رفته است! شب با تمام وحشت خود به خواب رفته و در تمام اين شب تاريک تاريک چون تفاهم من و تو انسان افسانه ی مکرر انده و رنج را تکرار می کند گفتی اميدهاست در نا اميد بودن من! اما اين ابر تيره را نم بارن نبود و نيست! انسان به جای آب هرم سوخته می نوشد گل های نو شکفته اين لاله های سرخ؛ گل نيست خون رسته ز خاک است باور کن اعتماد از قلبهای کال بار رحيل بسته و مهربانی را خشم و تنفر افزون از ياد برده باور نمی کنی !؟! که حس يک عاطفه در سينه مرده است !!!!!!!!!+ تاريخ دوشنبه 4 شهریور1387 | ساعت1:53 | نويسنده مریم
Let us talk no more, let us go to sleep, Let the rain fall on the window pane, and fill the castle keep, I'm weary now, weary to my bones, weary from the traveling, and The endless country roads, that brought us here tonight,For this weekend, and a chance to work it out, For we cannot live together ,and we cannot live apart. It's the classical dilemma between the head and the heart, She is sleeping now, softly in the night, and in my heart of darkness, She has been the only light I'm lost in love , looking at her face, and still I hear the voice of reason, telling me to chase this dreams away. Oh here we go again,we're divided from start. for we cannot live together ,and we cannot live apart. it's the classical dilemma between the head and the heart, the head and the heart, Now the dawn begines, and still I cannot sleep. My head is spinning round but now the way is clear to me. There is nothing left, nothing left to show The jury and the judge will see,It's time to let her go, Now hear he heart, I believe that time will show. she will always be a part of my world. I don't want to see her go, So I plead my case to hear the heart, and stay... It's time to let her go-I don't want to let her go... And in this classical dilemma,
+ تاريخ دوشنبه 28 مرداد1387 | ساعت2:5 | نويسنده مریم
اشتباهي كه همه عمر پشيمانم از آن اعتمادي است كه بر مردم دنيا كردم.
پيش از اين مردم دنيا دلشان درد نداشت ..... !؟! خودمانيم ... !!! زمين اين همه نامرد نداشت!!! ![]() + تاريخ جمعه 30 فروردین1387 | ساعت16:5 | نويسنده مریم
دیر گاهی است در این تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است بانگی از دور مرا می خواند لیک پاهایم در قیر شب است رخنه ای نیست در این تاریکی در و دیوار به هم پیوسته. سایه ای لغزد اگر روی زمین نقش وهمی است ز بندی رسته نفس آدم ها سر به سر افسردست روزگاری است در اين گوشه ی پژمرده هوا هر نشاطی مرده است دست جادویی شب در به روی منو غم ميبندد ميکنم هرچه تلاش، او به من ميخندد نقشهایی که کشيدم در روز شب ز راه آمد و با دود اندود طرحايی که فکندم در شب روز پيدا شدو با پنبه زدود دیرگاهی است که چون من همه را طرح خاموشی در طرح لب است جنبشی نیست در این خاموشی دست ها پاها در قیر شب است این آخرینشه....آخرین برگ....اخرین دل نوشته....آخرین رد.....حتی آخرین دلخوشی...... <<خداحافظ با تمام حرفها ی ناگفته و به امید فردایی با آرزوهای برآورده شده ........ >> ![]() + تاريخ پنجشنبه 2 اسفند1386 | ساعت0:46 | نويسنده مریم
اي مسافر ! اي جدا ناشدني ! گامت را آرام تر بردار ! از برم آرام تر بگذر ! تا به کام دل ببينمت .
بگذار از اشک سرخ گذرگاهت را چراغان کنم . آه ! که نميداني ... سفرت روح مرا به دو نيم مي کند ... و شگفتا که زيستن با نيمي از روح تن را مي فرسايد ... بگذار بدرقه کنم واپسين لبخندت را و آخرين نگاه فريبنده ات را . مسافر من ! آنگاه که مي روي کمي هم واپس نگر باش . با من سخني بگو . مگذار يکباره از پا در افتم ... فراق صاعقه وار را بر نمي تابم ... جدايي را لحظه لحظه به من بياموز... آرام تر بگذر ... وداع طوفان مي آفريند... اگر فرياد رعد را در طوفان وداع نمي شنوي ؟! باران هنگام طوفان را که مي بيني ! آري باران اشک بي طاقتم را که مي نگري ... من چه کنم ؟ تو پرواز مي کني و من پايم به زمين بسته است ... اي پرنده ! دست خدا به همراهت ... اما نمي داني ... نمي داني که بي تو به جاي خون اشک در رگهايم جاريست ... از خود تهي شده ام ... نمي دانم تا باز گردي مرا خواهي ديد ؟؟؟ ![]() + تاريخ چهارشنبه 26 دی1386 | ساعت15:1 | نويسنده مریم
دنیا که شروع شد زنجیر نداشت.خدا دنیا را بی زنجیر آفرید.
ادم بود که زنجیر ساخت.شیطان کمکش کرد. دل زنجیر شد.....دنیا پر شد از زنجیر و آدم ها همه دیوانه ی زنجیری! خدا دنیا را بی زنجیر می خواست نام دنیای بی زنجیر اما بهشت است........ امتحان آدم همین جا بود.دست های شیطان پر از زنجیر بود. خدا گفت زنجیرهایتان را پاره کنید.شاید نام زنجیر شما عشق است. یک نفر زنجیرش را پاره کرد نامش را مجنون گذاشتند. مجنون اما نه دیوانه بود نه زنجیری.این نام را شیطان بر او گذاشت. شیطان آدم را در زنجیر می خواست.لیلی اما مجنون را بی زنجیر می خواست...................... + تاريخ سه شنبه 20 آذر1386 | ساعت16:23 | نويسنده مریم
دیوونه دیوونه کج خیالی بسته اخه جز تو دلم دل به کی بسته؟ می دونم هنوزم................................... بازم کج خیال ...بازم اشکام....بازم........ .بازم فکرای درهم من....درهم .......حتی بیشتر از همیشه........ .. دیوونه دیوونه کج خیالی بسته اخه جز تو دلم دل به کی بسته؟ می دونم هنوزم منو باور نداری اما بازعاشقه این قلب خسته. ساعت 12است نمیتونم بخوابم.....................طاقت ندارم...........طاقت هیچیو .بی خوابیای این روزا داره از پا درم می یاره هی روزگار.......چرا اینطوری کردی باهام؟چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اه.......من قوی ام من سرشار از انرژی ام ....آره! مثلا 1/5 دیگه کنکور دارم بعد مثل بچه دبستانیا از درس فرار می کنم.... کارنامه مستمرمو بابام اومد گرفت....آبروم رفت چرا اینطوری شد اخه؟ جبر 11/75هندسه12/5فیزیک14 .... قیافه ی بابا دیدنی بود بعد از دیدن کارنامم...باورش نمی شد..... اه تو این هیلی ویلی علیزاده(معاونمون)وایساده چغلی و شکایت بابا خیلی ناراحت شد ..خیلی ولی همون موقع به روش نیاورد...البته خیلی دوسشون دارم به خدا نمی خوام اینطوری شه....ولی میشه. فردا تولدمه ...میرم تو 18....وای خدا باورم نمیشه...چه زود گذشت....خوب وبد...یعنی مریم کوچولو داره 18سالش میشه؟ هییییییییییی!چقد دوست داشتم 18سالم شه...بزرگ شم...چقد غر میزدم که چرا اختیار خیلی ازکارارو ندارم....حالا دارم!؟!؟ ولی حالا واسم مهم نیست.... نفس آدم ها سر به سر افسردت روزگاری است در این گوشه ی پژمرده هوا هر نشاطی مردست اه!چرا باید مهم باشه(خل شدم !خل شدم دیگه ادم عاقل که با خودش جرو بحث نمی کنه میکنه؟ا)ما آره....باید مهم باشه....!..باید عبور کرد....باید همنورد افق های دور شد....باید با نفس تازه راه رفت....اره....زندگی باید کرد.....و همینا زندگین!.....دلخوشی ها کم نیست.......
+ تاريخ پنجشنبه 15 آذر1386 | ساعت16:26 | نويسنده مریم
هرچی آرزوی خوبه مال تو هر چی که خاطره داری مال من اون روزای عاشقونه مال تو این شبای بی قراری مال من منمو حسرت با تو ما شدن تویی بدون من رها شدن اخر غربت دنیاس مگه نه؟ اول دوراهی اشنا شدن تو نگاه اخر تو اسمون خونه نشین بود دل تو شکسته بودن همه ی قصه همین بود می تونستم با تو باشم مث سایه مثل رویا اما بیدارم و بی تو مثل تو تنهای تنها + تاريخ چهارشنبه 14 آذر1386 | ساعت13:44 | نويسنده مریم
![]() + تاريخ سه شنبه 6 آذر1386 | ساعت17:10 | نويسنده مریم
سهراب نیستم و پدرم تهمتن نبود!اما زخمی در پهلو دارم که دشنه ی تیز پدر به یادگار گذاشته است! هزار سال است که از زخم پهلوی من خون می چکد و من.............نوشدارو ندارم!!!! پدرم وصیت کرده که هرگز برای نوشدارو برابر هیچ کیکاووسی گردن کج نکنم....... و گفته است زخم در پهلو و تیر در گرده خوشتر از طلب نوشدارو از کسان و نا کسان.... زیرا درد است که مرد می زاید و زخم است که انسان می آفریند ............پدرم گفته است:قدر هر آدمی به عمق زخم های اوست پس زخم هایت را گرامی دار.... زخم های کوچک را نوشدارویی اندک بس است ..تو اما در پی زخم های بزرگ باش!!که نوشداری شگرف بخواهد! و هیچ نوشداری شگفت تر از عشق نیست! و نوشداروی عشق تنها در دستان اوست..او که نامش خداوند است..... پدرم گفته بود عشق شریف است و شگفت است و معجزه گر................... اما....نگفته بود که عشق چقدر نمکین است و نگفته بود که نوشدارو دارد و دست هایش از این همه نمک عشق پر است و نگفته بودکه هر چه او دوست تر می دارد از نمک عشق بیشتر می پاشد....... زخمی بر پهلویم هست و خون می چکد.......... وخدا نمک می پاشد.......... و من پیچ می خورم و تاب می خورم دیگران گمانشان که می رقصم!!!! و من این پیچ و تاب و رقص خونین را دوست میدارم ......... زیرا به یادم می آورد سنگ نیستم... چوب نیستم ...خشت و خاک نیستم..که انسانم........... پدرم وصیت کرده است و گفته است از جانت دست بردار از زخمت اما نه........ زیرا اگر زخمی نباشد دردی نیست و اگر دردی نباشد در پی نوشدارو نخواهی بود و اگر در پی نوشدارو نباشی......عاشق نخواهی شد..... و اگر عاشق نباشی خدایی نخواهی داشت.... دست بر زخم می گذارم و گرامی اش می دارم که این زخم زخم عشق است!!!! و عشق میراث پدر است........(از :من هشتمین آن هفت نفرم!) + تاريخ سه شنبه 6 آذر1386 | ساعت16:58 | نويسنده مریم
شب سردی است و من افسرده! راه دوری است وپایی خسته تیرگی هست و چراغی مرده! میکنم تنها از جاده عبور.... دور ماندند ز من آدم ها......... سایه ای از سر دیوار گذشت.. غمی افزود مرا بر غم ها.... فکر تاریکی و این ویرانی.... بی خبر آمد تا با دل من غصه ها ساز کند پنهانی.. نیست رنگی که بگوید با من.....اندکی صبر سحر نزدیک است..... هردم این بانگ بر ارم از دل.....وای این شب چقدر تاریک است...! خنده ای کو که به دل انگیزم؟!؟! قطره ای کو که به دریا ریزم!؟!؟ صخره ای کو که بدان آویزم؟!؟ مثل این است که شب غمناک است......... دیگران را هم غمی هست به دل............ غمی من لیک غمی غمناک است!!!!!!
+ تاريخ شنبه 19 آبان1386 | ساعت17:51 | نويسنده مریم
پاییز زیباست ولی افسوس که خورشید پاییز آینده امسال غروب خواهد کرد طلوعی دیگر نیست, شروعی دیگر نیست ؛ وقت تنگ است باید گریخت ، باید پرواز کرد زیرا من از این دنیای ننگین و دروغین آسیم دیگر... خدایاااااااا!خسه شدم!چرا با من اینجوری می کنی؟خسته شدم! دیروز یه کوچولو با هانیه حرفیدم!اونم حالش بد بودخوابگاه بود کلی قرص اعصاب خورده بود!
ارومتر شد! کاش میتونستم خودمم با حرفام قانع کنم!:(( ولی نه!خیلی بهترم پرده ی اتاقم عقب کشیدم!ارههههههههههههههههههههههه !اینطوری بهتره! آره!روحیم بهتره! اون روز محمود میگه ادم چشمای مریمو که میبینه از زندگی سیر می شه دلم تنگید براش!الان اون تو اتاقشه من تو اتاقم بعد می گم دلم تنگیده واسش
+ تاريخ سه شنبه 15 آبان1386 | ساعت16:23 | نويسنده مریم
گاهی صدایت میکنم بلند بلند اما صدای خود را باور ندارم هر بار نگاهم میکنی اما نگاه تو را هم باور ندارم گاهی کنار تو میرسم بوی تو را میشنوم اما باور ندارم دوباره انکار میکنم خود را و گاهی تو را گاهی دست نوازش بر سرم میکشی و من ترس زده میگریزم تو مهربانی و من ناسپاس تو مؤمنی ومن منکر من خسته ام من خسته ام رمیده ام تو امیدوار و پناه و گاه هم میترسم یاریم کنی و باز بگریزم...... بی باور میترسم ...یاریم کنی... و یاریم میکنی عزیز دل ...+ تاريخ سه شنبه 8 آبان1386 | ساعت15:28 | نويسنده مریم
سلام!
تولدت مبارک! !ببخشید که اینجوری شد اما باور کن نمی خواستم اینطوری شه!ا امیدوارم به همه ی آرزوهات برسی ! اشکال نداره من همیشه اخرم! تولدت مبارک !!!!!! + تاريخ یکشنبه 6 آبان1386 | ساعت17:43 | نويسنده مریم
زندگی چیست؟!؟ یک سر پرید!! از چه دلتنگ شدی؟؟ دلخوشی ها کم نیست!!مثلا این خورشید!کودک پس فردا! کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ! کار ما شاید این است که در افسون گل سرخ شناور باشیم! کار ما شاید این است که میان گل نیلوفر قرن پای اواز حقیقت برویم پرده را برداریم بگذاریم که احساس هوایی بخورد
+ تاريخ یکشنبه 6 آبان1386 | ساعت17:29 | نويسنده مریم
غصه نخور مسافر این جا ماهم غریبیم از دیدن نور ماه یه عمره بی نصیبیم فرقی نداره بی تو بهارمون با پاییز نمی بینی که شعرام همه شدن غم انگیز؟ غصه نخور مسافر اون جا هوا که بد نیس این جا ولی اسمون باریدنم بلد نیست غصه نخور مسافر فدای قلب تنگت فدای برق ناز اون چشمای قشنگت غصه نخور مسافر تلخه هوای دوری من که خودم میدونم که تو چقدر صبوری غصه نخور مسافر بازم میای به زودی ما رو بگو چه کردیم از وقتی تو نبودی غصه نخور مسافر تو خود اسمونی در آرزوی روزی که بیای و بمونی !!! + تاريخ یکشنبه 6 آبان1386 | ساعت17:16 | نويسنده مریم
براي شنا کردن به سمت مخالف رودخانه، قدرت و جرات لازم است . وگرنه هر ماهي مرده اي هم مي تواند از طرف موافق جريان آب حرکت کند
. ( دکتر علي شریعتی) + تاريخ جمعه 4 آبان1386 | ساعت11:15 | نويسنده مریم
چه انتظار عجیبی ! تو بین منتظران هم عزیز من چه غریبی! عجیبتر که چه آسان نبودنت شده عادت.نه کوششی نه وفایی .... فقط نشسته و گفتیم خدا کند که بیایی. جهت تعجیل در فرج صلوات رفتي سفر تنها شدم همبستر غمها شدم از درد تو اي بي وفا قطره بودم دريا شدم... ولي دوستت دار م
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ دیدی چه زیبا غرورم را شکست ؟ و چه عاشقانه نیازهایم را لگدمال کرد ! شنیدی که چگونه بیصدا قلبم شکست؟ دیدی چه آسان از وفاداریم گذشت ؟ چه آرام ازاین طوفان گذشت! مرا به که فروخت ؟ به ارزَنی ، به ارزانی ! اینگونه بود رمز اشک بی پناهم .... + تاريخ جمعه 4 آبان1386 | ساعت11:5 | نويسنده مریم
+ تاريخ چهارشنبه 2 آبان1386 | ساعت15:49 | نويسنده مریم
نمی دونم چرااینو نوشتم شاید به یاد قدیم اون روزا که مهدی اینو می خوند بیشتر به اصرار من و هر وقت اینو می خوند یه بغض عجیب تو گلوش می پیچید و من چشمام ابری می شد شایدم از بغض اون هنوزم با این اهنگ به همون حس وحال میرسم من همون جزیره بودم خاکی و صمیمی و گرم واسه عشق بازی موجا قامتم یه بستر گرم یه عزیز دردونه بودم پیش چشم خیس موجا یه نگین سبز خالص واسه انگشتر دریا تا که یک روز تو رسیدی روی قلبم پا گذاشتی لحظه های عاشقی رو تو وجودم جا گذاشتی توی دریای نگاهت دلم انگار زیرو رو شد واسه ی داشتن عشقت همه جونم آرزو شد تا نفس کشیدی انگار نفسم برید تو سینه ابر و باد دریا گفتن حس عاشقی همینه __________________ اومدی تو سرنوشتم بی بهونه پا گذاشتی اما تا قایقی اومد از من ودلم گذشتی رفتی با قایق عشقت سوی روشنی فردا من و دل اما نشسیم چشم به راهت لب دریا حالا تو خاک وجودم نه گلی هست نه درختی لحظه های بی تو بودن میگذره اما به سختی دل تنها وغریبم داره این گوشه می میره اما حتی وقت مرگش باز سراغتو میگیره می رسه روزی که دیگه قعر دریا بشه جونم اما تو دریای عشقت باز یه گوشه ای می مونم................
+ تاريخ شنبه 28 مهر1386 | ساعت15:44 | نويسنده مریم
dige ashegh nemisham dige ashegh nemisham kasi mese to nadidam man faghat toro mikhasam ke be to naresidam dige ashegh nemisham del be gharibe nemidam to nabashi ta abad az eshgh chizi nemigam mese ye saye pabepam mano ye boghze nime jon migoft naro bekhateram hamishe pishe man bemooon kash mishod setareha payin bian shabe man dobare baz sahar beshe kash mishod dobare on shahre cheshat jonpanahe mane darbedar beshevaghti boodi mane bi namo neshon ba nafashaye to hamkhone shodam vaghti rafti nadidi ba raftanet mane avare ye divoone shodam dige ashegh nemisham kasi mese to nadidam man faghat toro mikhasam ke beto naresidam dige ashegh nemisham del be gharibe nemidam to nabashi ta abad az eshgh chizi nemigam singer : ali ghaheri : + تاريخ شنبه 28 مهر1386 | ساعت15:27 | نويسنده مریم
<<کاش سهراب نمی رفت به این زودی ها همه جا صحبت از این شاعر کاشانی بود>> گلواژه های سهراب: چه درونم تنهاست راه می بینم در ظلمت...............من پر از فانوسم......... ****************** برای این غم موزون چه شعرها سروده اند!! ****************** همیشه با نفس تازه راه باید رفت.. ****************** عبور باید کرد.... همنورد افق های دور باید شد...... ****************** من از هجوم حقیقت به خاک افتادم ****************** و....... عشق صدای فاصله هاست فاصله هایی که غرق ابهامند + تاريخ پنجشنبه 26 مهر1386 | ساعت22:25 | نويسنده مریم
در سال1258خورشیدی به دنبال کاوش های گروه انگیسی در شهر باستانی بابل استوانه ی از گل پخته پیدا کردند این استوانه ی گلین را نوشته هایی به خط بابلی در بر گرته بود که گمان می رفت نوشته ی فرماندهان اشور وبابل باشد. اما بررسی های بیشتر نشان داد که این نوشته در سال 538(پ.م)به هنگام تسخیر شهر بابل وبه فرمان کورش کبیر نوشته شدهاست این نوشته نخستین منشور جهانی حقوق بشر نام گرفت........ حقوقی که امروزه پس از 2500سال آرزوی تحقق انها را در سر می پرورانیم. اهمیت این سخنان زمانی آشکار می شود که به خاطر بیاوریم در زمانی که پادشاهان اشور و بابل از بریدن سرها وسوزاندن اسیرها و دراوردن چشمها برخود می بالیدند، کورش سخن از صلح و نفی برده داری می زد.... وچه بی انصافی است که چشم از این مفاخر ببندیم و دم از بیداری زنیم.............. + تاريخ سه شنبه 24 مهر1386 | ساعت16:32 | نويسنده مریم
اینا رو خوندم واقعا خوشم اومد نوشتم بزنم به دیوار اتاقم حالا هم می نویسم واسه لاگم به امید اینکه مثل کورشی بین ما آدمای خاکی باشه و.......... از کتاب گوشه هایی از منشور هخامنشی هست و حرفایی 2500سال پیش زده که هنوزم از شنیدنش هورای هر جوونی بلند می شه..... گوشه هایی از منشورهخامنشی: انگاه که بدون جنگ وپیکار وارد بابل شدم همی مردم گامهای مرا با شادی پذیرفتند..... در بارگاه پادشاهان بابل بر تخت شهریاری نشستم.... مردوک خدای بزرگ دل های پاک مردم بابل را متوجه من کرد..یرا من او راگرامی و ارجمند داشتم ارتش بزرگ من به ارامی وارد بابل شد...نگذاشتم رنج و ازاری به مردم این شهر و سرزمین وارد آید.. وضع داخلی بابل و جایگاه های مقدسش قلب مرا تکان داد...برای صلح کوشیدم..من برده داری را بر انداختم..بدبختی انان را پایان دادم ... فرمان دادم مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند...آنان را نیازارند ....فرمان دادم هیچ یک از مردم شهر را از هستی ساقط نکنند مردوک خدای بزرگ از رفتار من خشنود شد..او رحمت ومهربانی اش را به ما ارزانی داشت.... ما همگی در صلح و ازادی مقام بلندش را ستودیم...... من همه ی شهرهای ویران شده را از نو ساختم ............... فرمان دادم همه ی نیایشگاهایی را که بسته شده بود بگشایند....همه ی خدایان این نیایشگاها را به جای خود بازگرداندم... من برای همه ی مردم جامعه ای ارام مهیا ساختم وصلح و آرامش را به تمامی مردم عطا کردم..... (دمت گرم اخرش بودی!!!!!)روحش شاد و یادش گرامی باد!!!!!!!!!!!! + تاريخ سه شنبه 24 مهر1386 | ساعت16:31 | نويسنده مریم
سلام سلام ببخشید واسه تاخیر اما دلم نیومد خداحافظی کنم حالا اینا رو داشته باش : تازگی دارد عشق عشق چیزیست که تنها من و تو می توانیم بگوییم که چیست... قلمت را برداروکنارم بنشین... بنویس تازگی دارد عشق........ من وتو تنها من و تو میتوانیم بگوییم که عاشق شده ایم... بنویس:عشق رنگ گل نیست عشق چیزیست شبیه پرواز عشق چیزیست که نا شناخته باقی مانده عشق یعنی من وتو♥♥ من و تو...................... تنها من وتو................................................. + تاريخ سه شنبه 24 مهر1386 | ساعت16:30 | نويسنده مریم
|
عناوين مطال گذشته ايميل برگ نخست آرشیو آبان 1388 مهر 1388 مرداد 1388 شهریور 1387 مرداد 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 موضوعات لینک ها تلخ666 کلبه ی خلوت(چشم انتظار) ؟؟2علامت سوال بزرگترین مرجع دانلود فارسی دستنوشته های علیرضا دقیقی تمام نا تمام من با تو تمام می شود*** king of download علی و سروش ترانه ها تبسم غریبه آشنا سفارش طراحی قالب وبلاگ اشعار عاشقانه مهندسی install manager جومانجی asheghaneh طراح قالب |